تبليغاتX
حباب
 
حباب
 
 
 
سلام دوستای خوبم بعد از یه مریضی سخت خدا بخواد دوباره زنده شدم  شاید حباب دوبار مثل صاحبش دوباره جون بگیره واین دفعه مسافر کوچه رندان بشه و شما رو هم با خودش هم سفر کنه پستای آینده حباب راجب حافظ وادراکات بنده حقیر ازابیات اون با شرح کلیدی واژگانی اشعار  پس تا دیداری دوباره بدرود
 
راستی پشت سرم حرف در نیارین اگه اون پست قبلی وپاک کردم اولا دلم خواست دوما خواستم ببینم فضولم کیه
منظورم با مهناز بانو دوست مهربونم نبود
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:2  توسط رضوان  | 
    •  
    • ۱۰اردیبهشت هر سال به مناسبت آغاز عملیات بیت المقدس سال (۱۳۶۱)و سالروز خروج پرتغالی ها ازآبهای جنوبی ایران  روز ملی خلیج فارس نام گرفت اما امسال این جور که خبرها ورسانه ها اعلام می کنند با سالهای دیگه یه تفاوت اساسی کرده و اونم نخستین اطلس واقعی خلیج پارس هست که از ۵۰۰نقشه اروپایی فقط ۱۱۰نقشه بود که نام واقعی خلیج پارس در انها درج شده بود قرار شد اسم غیر واقعی خلیج عرب از تمام نقشه های دنیا که به اشتباه یا غرض ورزانه نوشته شده بو د پاک بشه.
      میدونید یاد ططری به خیر اسم باختران وکرمانشاه کرد ....
      حالا هم احمدی نژاد وخلیج پارس !!!!!!!!!!......
      راستی یادمان نرود که خلیج واژه ای عربی است . شاید آیندگانمان بگویند بزرگ دریای همیشه پارس ......

      سخن خویش را در فریاد یکی از چهار پاره های بانوی شعر معاصر ایران (نیمای غزل ) سیمین بهبهانی ببینیم و شاید گوشمان روشن شود و  با چشم دلما ن صدای پای آبها وبو ی خاک کهن مام سرزمینمان را بیشتر بچشیم و بیاندیشیم !!!!!!!! 

      درس تاریخ

      دخترم تاریخ را تکرار کرد
      قصهء ساسانیان را باز گفت
      تا به خاطر بسپرد آن قصه را
      چون به پا یان آمد ، اغاز گفت


      بر زبانش همچو طوطی می گذشت
      آنچه با او گفته بود استاد او :
      داستان اردشیر با بکان
      قصهء نوشیروان
      و داد او


      قصٌه یی از آن شکو ه و فرٌ و کام
      کز فروغش چشم گردون خیره شد
      زان جلال ایزدی کز جلوه اش
      مهر و مه در چشم دشمن تیره شد


      تا بدانجا کز گذشت روزگار
      داستان خسروان از یاد رفت
      تا بدانجا کز نهیب تند باد
      خوشه های زر نشان بر باد رفت



      اشک گرمی در دوچشمش حلقه بست
      بر کلامش لرزهء اندوه ریخت
      تا نبینم در کلامش یأس را ،
      دیده اش از دیده من میگریخت



      گفت :ـــ دیدی با زبان پاک ما
      کینه توزیهای آن تازی چه کرد ؟
      گفتمش : ــــفردوسیپاکیزه رای
      دیدی اما در سخن سازی چه کرد ؟



      گفت : ـــ دیدی پتک شوم روزگار
      بارگاه تاجداران را شکست ؟
      گفتم :ــــ اما اشک خاقانی چو لعل
      تاج شد بر تارک ((ایوان )) نشست



      گفت :ــ دیدی دست خصم تیره رای
      جلوه را از نامهء تنسر گرفت ؟
      گفتم : ـــــاما دفتر ما زیب و رنگ روزگار
      از هزاران تنسر دیگر گرفت




      گفت : از پرویز ،جز ء افسانه ای
      نیست باقی زان طلایی بوستان
      گفتمش : ــــ با سعدی شیرین سخن
      رو به روی بو ستان با دوستان




      گفت :از چنگ نکیسا نغمه یی
      از چه رو دیگر نمی آید به گوش ؟
      گفتمش با شعر حافظ نغمه ها
      سر دهد در گوش پندارت سروش




      گفت :ـــــ دیدی زیر تیغ دشمنان
      رونق فرش بهارستان نماند ؟
      گفتمش :ــــ اما زجامی یاد کن
      کز سخن گل در بهارستان فشاند




      گفت :ـــــ در بنیان استغنای ما
      آتشی فرهنگ سوز انگیختند
      گفتم :اما سالها بگذشت
      دست در دامان ما آویختند




      لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد
      زادگاه گوهرش دریای ماست
      در جهان ،ماهی اگر تابنده شد
      آفتابش بوعلی سینای ماست



      زیستن در خون ما آمیزه بود
      نیستی را روح ما هر گز ندید
      ققنسی گر سوخت ، از خا کسترش
      ققنسی پر شور تر آمد پدید



      جسم ما کوه است ، کوهی استوار
      کوه را اندیشه از کولاک نیست
      روح ما در یاست در یایی عظیم
      هیچ دریا را زتوفان باک نیست



      آن همه سیلاب های خانه کن
      سوی دریا آمد و آرام شد
      هر که در سر پخت سودایی زنام
      پیش ما نام آوران گم نام شد



    •  
 |+| نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط رضوان  | 
  • هرساله  ۲۵فروردین سالروز بزرگداشت عطار نیشابوری است امسال در ۲۰ کشور دنیا همایش بزرگداشت پیر عارف نیشابور بر پاشد ودر مدارس نیشابور زنگ عرفان به همین مناسبت نواخته شد .
    شاید بگویید چرا در  ۲۰کشور مختلف جهان ؟؟؟
    آری امسال سال ۲۰۰۷ میلادی در سراسر جهان سال بزرگداشت  بزرگ عارف جهان مولاناست وچرا که عطار به گفته خود مولانا روحی بود که رایحه ء عطر آگین سخنش چون مسیح مردگان وادی نفس را حیات بخشیده و به سیر وحرکت در هفت وادی عشق رهنمون شد .

    مولانا  خود دراین رابطه سروده است :

                 عطار روح بود و سنایی دو چشم او 
                ما ا ز پی سنایی وعطار می رویم

    وهرچند گفته اند که :   ((مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید ))  اگر گوینده فریدالدین محمد عطار نیشابوری باشد در وادی حقیقت مشک همان سخن عطار است که خود در منطق الطیر سخن نغمه سرداده است که :

                   کردی ای عطار بر عالم نثار
                  نافه مشک هرزمانی صد هزار 
               
                 از تو پر عطر است آفاق جهان               
                  وز تو در شورند عشاق جهان 
               
                  ختم شد بر تو چو خورشید نو ر          
                   منطق الطیر و مقامات طیور    

    عطار که از بزرگ عرفای پیشین پارسی است هفت شهر عشق را چون هدهد شهر عشق سلیمان که رمز بسم ا۰۰۰ در منقار معرفت پنهان داشت خود سیرطریقت نمود وپیشوای مرغکان جهان گشت ومرغ جان مرغان دنیارا از سیمرغ حقیقت مستی و واله گی آموخت .....

     وی در اواسط یا اوایل قرن ششم (به قولی  ۵۴۰  ا واخر دوره سلجوقیان خراسان وبه قولی ۵۱۶ به دنیا آمد ) .وناظر بلای بزرگ تاریخی ایران حمله مغول بود وبه روایاتی در  ( ۶۱۸یا۶۱۹ ) مرغ جانش از قفس ودام تن رهاگشت.....
    پایان عمر عطار با افسانه ها آمیخته است از جمله معروف است به دست مغولی اسیر گشت وآن مغول به فراست دریافت که شیخ را مقام ومنزلتی است اورا به بند می برد تا در بازار سودایش کند .یکی از مریدان آمد و گفت شیخ را به صد دینار بفروش عطار گفت نفروش که بهای من بیش از این است ومریدان دیگر بهای خرید مرشد طریقت شان را افزون میساختند که عطار خود مغول را به فزون خواهی و طمع بیش تر برانگیخت تا مریدی فقیر پیش آمد وگفت: شیخ ما را کجا میبری این پشته کاه را بستان وشیخ را رها کن مغول به ریشخند در وی نگاه کرد وشیخ نیز به ریشخند در مغول نگاه کرد و گفت: بفروش که بیش از این نمی ارزم مغول به خشم در امد وسر از تن شیخ جدا کرد وبرفت ....وندانست آدمی پر بهاترین وبی بهاترین کاینات تواند بود وگویند آن مغول از مقام روحانی شیخ خبر دار شد واز عاقبت خویش بترسید وتوبه کرد وسالها مقیم در گاه شیخ بود ...
    ..
    محیط زندگی ونشو ونمای عطار

    پدرش ابراهیم مردی بیدار دل و اهل معرفت بود وبه دارو فروشی روزگار می گذارنید ومادرش چنانکه خود عطار می گوید زنی بود پارسا و خلوت نشین که درزهد وتقوای عاشقانه با رابعه همتایی داشته وبلکه گوی سبقت ربودبا تربیت وپروش فرزندی چون عطار که عطر سخنش در قرنها جاودان گردید .

    عطار پس از تحصیلات معارف  دوران کودکی ونوجوانی پیشه پدر را پی گرفت وسرآمد داروسازان شهر   گشت ونیز چون با علم طب آشنایی داشت به مداوای بیماران پرداخت .

                  به داروخانه پانصد شخص بودند
                   که در روزنبضم می نمو دند
       
    چگونه عطار از عطاری جسم به عطر فروشی عالم جان رسید:

    از جمله حکایت کنند :روزی درویشی بر وی در آمد ودیناری طلب کرد وعطار درمی بیش نداد .....
    درویش گفت اگر بخشش دیناری تورا گران آید چگونه جان به عزرائیل خواهی داد .عطار گفت : تو خود این کار چگونه خواهی کرد درویش گفت این چنین کفش پاره بر زیر سر نهاد والله بگفت بخفت وبرجای سرد گشت ودیگر  بیدار نگشت واین واقعه مرغ جان عطار رابیدار ساخت و دکان ببست وبه حلقه صو فیان پیوست ......
    البته باید بستن دکان را نمادی از رهایی از سود وسودای عالم تعبیر کرد که دراثر جلوه ء جمال الهی وجذب دل به کالای عشق پیشش آمد ....
    ومولانا این شوریدگی عطاررا چه خوش می سراید که :
         
                  ای عاشقان ای عاشقان هر کس که بیند روی او 
                   شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او   

                   معشوق را جویان شود "دکان او ویران شود "
                بر روی وسر پویان شود چون آب اندر  جوی او

    اما آ نچه از خود عطار برمیاید در دیباچه تذکره الاولیا : " بی سببی از کودکی دوستی این طایفه در دلم موج می زد وهمه وقت مفرح دل من سخن ایشان بود .
    ودیگر عطار از زندگی مرفه ای برخوردار بود ونیاز به حامی چون شاعران دیگر نداشت به همین سبب وبه سبب طبع بلند او کسی را جزء انبیا واولیا مدح نگفته است .
     
    آثار عطار :

    عطار از پر کارترین شاعران ونویسندگان شعرپارسی است چنانکه خود نیز بدین نکته در  منطق اطیر به آن اشاره نموده است۰
            با دلم گفتم که ای بسیار گوی                چند گویی تن زن واسرار جوی

    بعضی از تذکره نویسان آثار عطار را به عدد سوره های قرآن میپندارند واین سخن مبالغه آمیز است وآنچه که مایه شهرت اوست همان منطق الطیر - تذکرّ ه الاولیا ودیوان اشعار اوست که دیگر اثار او چون مصیبت نامه الهی نامه واسرار نامه مختارنامه ( مجموعه غزلیات )را تحت الشعاع قرار داده است .

    سبک سخن او وتاثیر او بر مولانا :

    قصاید عطار خفتگان را شیپور بیدار باش وبیداران را کوکب هدایت است ودرون مایه اصلی سخن عطار وحدت وجود است که مانند خونی در پیکره شعرش جاری است ودر مثنوی هایش رنگ قصه وحکایت ورمز وکنایه به خود گرفته است که جنبه تعلیمی واخلاقی وعرفانی بسیار والا دارد عطار علاوه بر مسایل عرفانی به مسایل اجتماعی وانتقادی نیز توجه داشته است واین گونه مفاهیم را بیشتر از زبان دیوانگان بیان کرده است .
    عطار در زمانه خویش مهمترین شاعری است که شعر را از انحصار خواص خارج کرد وبه طبقات فرو دست جامعه اجازهء حضور و سخن گفتن و اعتراض داد۰۰۰۰
    قهرمان داستانهای اواز طبقات مختلف اند از پادشاه وامیر ومحتسب وشحنه وگدایان وپارسایان و حجامان وتونیان وصوفیان وسقایان روزگار گرفته تا شوریده سران وعقلای مجانین که گاه سخنان تند واعتراض آمیز رابرزبان آنان جاری ساخته است وگاه گاه سخن خویش در نوای مرغان وحیوانات وجمادات ..
    وقلم چیره دست عطار از ساخت ترکیبات ولغات خاص عارفانه برمولاناو دیگران تاثیری  شگرف دارد در مجموع شعر عطار پیوندی است از زبان ساده قرن ششم با برخی کهنگی های زبان خراسانی که شور وسوز ودرد وعشق و عرفان چاشنی آن گشت و پی مایه عرفان مولانا در سالیان پسین خود گشت ۰۰۰
    در تذکره ها آمده است که پدر مولانا در سفر از بلخ به قونیه در نیشابور با شیخ عطار دیدارکرد و مولانا جلال الدین در آنگاه ۸ ساله بود که منطق الطیر را به مولانا هدیه داد وپدر مولاناراگفت " زود باشد که این پسر آتش در خرمن سوختگان عالم زند "ومولانا بعدها در مثنوی به کرات سروده که :
        
                   سوختم من سوخته خواهد کسی
                   تا زمن آتش زند اندر خسی
                   آتشم من گر تورا شک است وظن
                  امتحان کن دست را در من بزن

    سخن در باب منطق الطیر عطار بسیار است امیدوارم در پست های اینده با شما از وادیان سیر طریقت مرغان جهان عطار سخن بگویم تا دیداری دیگر بدرود 
     
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 13:57  توسط رضوان  | 
  • امروز ۱۶فروردین شصت وششمین سالروز وفات بزرگ بانوی شعروادب ایران زمین نادرهء دوران بانو پروین اعتصا می است او شعر را از ۸ سالگی  آغاز کرد ودر ۳۵ سالگی بامرگش خاتمه داد.
     من دربرابر این بانوی بزرگوار چه بگویم :
    چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم ؟؟
    چو تو ایستاده باشی !!
    ادب آن که من بیافتم ......               
     وبیافت در برابر آنکه بتوانی حدیث خویش با او بگویی وبالاتر که حدیث بغض گلوی خویش در کلام وقصدیده اش بینی ..........
    در تمام تاریخ ادب ایران زمین هنوز زنی را به پایه ء ومقام شعر پروین سراغ نداریم از قدیم الایام از رابع بنت کعب گرفته تا  - مهستی گنجوی -زیب النساء -لاله خاتون و.....

    مرگ پروین در حاله ای از ابهام 

  •  نمی دانم این زودرفتن های حیرت انگیز بانوان شعر ایران زمین را  !!!!!!   که چرا که گل لبخند زندگیشان در بهار جوانی شان پژمرده و پر پر میگردد  واما هنوز عطر ماندگار شعر شان جاوید .......
    مر گ پروین در سن ۳۵ سالگی که با تحقیقات امروز آن را  دارای مرگی مشکوک میدانند (همانند فروغ فرخزاد ......)
    به استنادی از تاریخ معاصر می گویند پهلوی پدر پروین را برای تعلیم ادبیات به فرزندانش به در بار دعوت می کند اما پروین از این کار سر باز میزند و شوهر پروین که پسرعموی او نیز بوده ازنظامیان دستگاه پهلوی  با روحیه خاص نظامی گری که برای ترفیع درجه خود حاضر به هر تمکین وکرنشی در مقابل شاه بود در برابر تمردو نافرمانی پروین از دعوت شاه برای آمدن به دربرابر مواجه می گردد و به  متارکه وجدایی پروین از او منجر می گردد وهم زمان با این بد اقبالی پروین مبتلا به بیماری سل می گردد که می گویند شاه که هنوز کینهء سر باز زدن پروین ا ز دعوت به در بار رادر دل خود می پروراند با توطئه خاص با پزشکان پروین بادادن داروها ی غیر اصلی به پیشرفت بیماری او دامن میزنند واین گونه این بانوی بزرگوار در ۱۶ فروردین ۱۳۲۰بدرود حیات گفت ......
    شعر او......
    شعر او شعر تمام انسانهاست گاه معلمی دلسوز -گا ه مادری مهربان هرچند فرزندی نداشت ولذت مادری را نچشیدو برعکس شاعران اجتماعی مرد کوچکترین کلمه ای زشت وقبیح به کار نبرده است ودر عرفان که گویای صفای درونی این بانوی بزرگوار که هر خوانندهای را مست می کند و به  معرفت پروردگار نزدیک ........

                            در این گلزار نتوانی نشستن جاودان پروین
                          همان بهتر که بنشستی " نهالی چند بنشانی .... 
       
                             روانش شاد وشعرش ماندگار
  •                                                  
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 23:11  توسط رضوان  | 
  • درود بر شما وعید و نوبهارانتان..
    لا لا لا لا یی
    دنیا
    لالالا لایی
    روءیا
    هی اتاقک
    دنیا.
    امروز ۱۲فروردین در سالهای پیشین  ۵۸ به دنیاآمدم
    بابوی عطر بوسه شیرین وجوان مهربان مامان وباباکه این روزها بوسه هاشون انگار پیرتر شدند مثل شراب کهنه ای که هر چه کهنه تر بشه  اما  توی این بهار زیبا من و بیشتر مست میکنه ..... 
       
                       باز آمدم چون عید نوتا قفل وزندان بشکنم 
                      وین چرخ مردم خوار را چنگال ودندان بشکنم 
                 وخدای من :
                    خوان کرم گسترده ای  مهمان خویشم برده ای
                   گوشم چرا مالی اگر من گوشهء نان بشکنم
     و........
                      نی  نی منم سر خوان تو  سرخیل  مهمانان تو
                   جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم 

    تولدم وعیدم بامدادی است که به قول سعدی در آ ن تفاوت نکند لیل ونهار.........
    عید آن زمانگاهی است که  قفل زندان شکسته وزندانیان آزاد می شوند نه فقط زندانیان طبیعت بلکه زندانیان گناه کار دنیا و عقبی ......شکستن  زندان ستم -زندان طبیعت-زندان رذیلت -زندان بیگانگی باخود - زندان تنهایی - زندان جداییی ودر عالم  طبیعت شکستن زندان زمستان وخزان...... 
                         در بهار آن سرها پیدا شود
                        هر چه خو ردست این زمین رسوا شود

    و بهار گشودن ابروی طبیعت است .......
                           گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
                        خدا را یک نفس بنشین زپیشانی گره بگشای

    جسم ناسوتی زندان  است وبهارعید روح که شکستن زندان جسم است یعنی فصل برتری روح برجسم وگسستن از اسارت تن .
     عید وبهار و تولد- لبخندشیرین خداست وخنده زیبای ما اشارتی از تلقین لبخند جاودانه ء اوست
            
                             مست وخندان زخرابات خدا می آیی
                           بر شرو خیر جهان همچو شرر میخندی

                          همچو گل ناف تو بر خنده بریده است خدا
                           لیک امروز مها نوع دگر می خندی 

    بهار زیباترین عیدانه ءعامی است که آن حی متعال از سفره خوان کرم خویش برهمه به یکسان هدیه میدهد هدیه ء خداوند را برگیرید چرا که هرگاه کودکی به دنیا می آید آیه  ایست که خداوند برای جهانیان طرح وبرنامه دارد وهر گاه بهار ی نو میرسد هنوز خداوند به جهان لبخند تازه ای میزند که بدیع السموات والارض اگر  چه گو یند تجلیات  خداوند  تگرار شونده نیست " لا تکرار فی تجلی " 

                                         میان مهربانان کی توان گفت
                                   که یار ما چنین گفت و چنان کرد 

                                 دل از من برد وروی از من نهان کرد
                                خدا رابا که  این بازی توان کرد

        
                             شب  تنهاییم در قصد جان بود          
                        ولی :
                             
    خیالش لطف های بیکران کرد ...........
                  
                                  
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 12:42  توسط رضوان  | 
  •  سلام برمصدق
    سلام بر مردی که وقتی برآمدستاره مجلس گشت وچون مظلومانه ومسیح وار رفت نماد اسطوره ای برای حاکمیت ملی ومردم سالارانه  ابران زمین گشت !!!!!!
    حریف استباد بس غداراست واز مردان بزرگ سرزمین مان بیزار ...ومن وتو دراین سرزمین لم یزرع ایران با این درخت بی ریشه و فرتوت آزادی که هر چند گاهی می ایستد وتبر دشمن بیرونی ودرونی اش  چشم انتظار بر در ایران نشسته تا ضربه ای دیگر بر آن زند چه کنیم !!!!!!
     این حریف غدار هر ازچندگاهی از لطایف الحیل هنر گرفته تا علم نامردی( سیاست وکیاست )تا جنگ سرد وگرم تا ساختن فیلم هنری فانتزی هالیود (فیلم سیصد)که از نظر ساختار هنری وفیلم نامه یکی از شاهکار های سینمایی هالیود گشت فیلم بسیار مهیج با پی رنگ تخیلی وفانتیزی که برای  هر گروه سنی دیدنی است با باز آفرینی بسیاری از اسطوره ها  وکاراکترهای ایران ویونان و تقابل این دو فرهنگ که به نظرم به جای بازآفرینی باید بگوییم بدآفرینی شخصیت گذشته ایران وبه آفرینی گذشته یونان  که لشکر آدم خوار خشیار شاه د رمقابل لشکر منظم وقانونمند یونانیها.......واین فیلم  چشمکی به نسل ما میزند دوباره به ایست اگرچه نسل سوخته ای دوباره سبز  شو جوانه بزن ....  
    واما
     ما کی هستیم .............
    امروز ۲۹ اسفند سال روز ملی شدن صنعت نفت هست نگاهی به تاریخ مارا به یاد پلان های گذشته فیلم سیصد می اندازد که چه می گفتند از پیشوای ملی ما !!!!!!!!!
    چرچیل درباره مصدق گفت :
    "ما دکتر مصدق رااز کار بر کنار میکنیم وبعد باجانشین او مساله نفت را حل میکنیم ".
    ویلیام داگلاس قاضی دیوان ایلات متحده :
     " این مردکه من بر خود می بالم اورا دوست خود بدانم مردی دومکرات بود ما با انگلیس هم دست شدیم تا او را از میان بر داریم ودر این راه توفیق یافتیم ولی از آن روز دیگر در خاورمیانه از ما به نیکنامی یاد نشد ه است "
    ریوارول  پاریس نیز در آنروز ها نوشت : (باز آفرینی شخصیت مصدق درآن روزها)
    "مخالفان مصدق اورا انگلیسی و روسها اورا نوکر امپریالیسم  وانگلیسی ها اورا کومونیسم نامیدند .....
    واما بلاخره معلوم شد مصدق یک مهربان وقهرمان ملی است که بدون هیچ پشتیبانی دولت بیگانه ای برای استقلال وآزادی وطن کوشید 
    واما چه
           باید کرد ......
    این قوم خود آزار بیگانه پرست نمی دانم در صنعت سینمایی خود  با تمام غنای فرهنگ ملی و باستانی چرا از گذشته زیبای تاریخی وآرکیتایبهای خود فرار میکند ایا باید ضربه شستی از هنر ببگانگان بخوریم وبعد چو نان بیمارانی که در اثر یک شوک گذشته خویش را به یاد می آورند باشیم در ست کردن فیلم هایی که در مورد اسطوره های مذهبی ماست کار زیبای است اما!!!!!فرهنگ ملی خودمان چرا باید از یاد ببریم هرچند که در مورد هرچه تبلیغ میکنند ومی سازند از رونق می افتد آنتی تز میشود وبرعکس وروحیه دین گریزی در نسل جوان پر بار و  ا ما روحیه ملی گرایی سر شار !!!!!

                 عشق وطن 
       
    سیل آشوب روان گشت به کاشانه ما
    سوخت از آتش بیداد گری خانه ما

    آه از سود پرستان که ز بی انصافی
    طلب گنج نمایند ز ویرانهء ما

    نارفیقان عوض مزد به ما زجر دهند
    گرجه خم گشت ز بار رفقاء شانه ما

    دوست خون دل ما خورد به جای می ناب
    در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ءما

    در ره عشق وطن از سر وجان خواسته ایم
    تا دراین ره چه کند همت زنانه ء ما !!!!!!

    شرف خانهء خود گر من وتو حفظ کنیم
    نشود خانه بیگانه شرف خانه ما

    قد علم کن به سر افرازی مردی چون شیر
    ورنه عشرت کده خرس شود لانهء ما

       شعر:از دختر همسایه مون
       به امید ایرانی آباد برای تمام ایرانیان در تمام دنیا ودر تمام اعصار 
           نوروزتان پیروز 
          
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:48  توسط رضوان  | 

اولین همایش کمیته های مشورتی جوانان (جمعه ۱۸اسفند ساعت ۹صبح سا لن شهدای استانداری )
نمیدانم چرا این روزها نسبت به هر چیزی انقدر بی تفاوتم !!!!!!شاید بی تفاوتی هارا دیده ام  وبازی دادن ها وبازی بامهره هارا..... آنقدر دیده ام که چشمهایم دیگر  خسته شده اند نه دلم میخواهد ببینم نه گوشی برای شنیدن شطح وطامات بازار مکاره ء این مردمان بیکارهءدنیارا دارم ......
دیگر اکنون ما سپر انداختیم          غمزه ءابرو کمانان یادباد
برای بعضی از رجال روشنفکر ما جوانان انگار بازبچه و مترسک خیمه شبازی بودند این بازی از سال ۷۶شروع شد تا سال ۸۵حالا دیگر این قشر جوان نیستند اول سازمان ملی جوانان  ۱۴تا ۲۹ ساله ها رو جزء سنین کاری خود معرفی میکرد اما حالا تا ۳۵ سال رو برای عضویت کمیته های مشورتی جوانان استانداری  انتخاب می کنند چرا که دیگه آن بازی خوردگان قدیم به ۳۰تا ۳۵ سال رسیده اند .
در باب مجمع ملی جوانان که در ابتدای شروع به انتهای کار خود رسید  انگار شروعی بود برای به پایان بخشیدن بسیاری از طرحهایی که دولت خواجه محمد خاتمی که دولت مستعجل بود وحالا این دولت پیش رو که من گله ای ندارم از او  چرا که هرچه با ما کرد آن آشنا کرد واز بیگانه توقعی ندارم که بیگانه و آشنا در این دیر خرابات زده ایران زمین عاشق ومعشوق قدیم دور  و دو راز دارانند 
ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز             وگرنه عاشق ومعشوق راز دارانند
ومن در این اندیشه ام که دولت آینده  که نمی دانم کیست وچیست  با دست آوردهای گذشته وحال ( خاتمی وآحمدی نزاد ) چه خواهد کرد !!!!!چرا که ما عادت داریم با اندیشه  وتمدن گذشتگان در بیافتیم وکشتی بگیریم خراب کنیم ودوباره بسازیم !!!!!!وتا نصفه های کار که رسیدیم دولت دیگر به مبارک باد خواهد آمد واین تسلسل تمدن ایرانی که همیشه یک قدم به جلو ویک قدم به عقب در جا می زندو همیشه این تئوری تلخ ماناوپابرجا است .حتی در تمام اعصار گذشته  و همیشه پاینده است در آینده   وایران ویران !!!!!!!
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من      پیاده می روم و  همر هان سوارانند

 

اهداف تشکیل جلسه
۱)جذب ایده ها ونظرات ریزبینانه ۲)تعامل بیشتر جوانان با مسئو لین (پل ارتباطی تخصصی )۳)تشکیل گروه ۳نفره که از ۲معاونت که به دودسته ۱)معاونت انسانی ۲)طرح وبرنامه که زیر شاخه سایت اینترنتی وکمیته مشورتی ۴)تشکیل چهار کمیته دانش آموزی ودانش جویی و سازمانهای مردم نهاد NGOها و موسسات فرهنگی .....که در این مجموعه همایش :کمیته ها موظف هستند بررسی مشکلات جامعه جوان کرمانشاه /ارئه راهکار وطرح های قوی و......

سروری و جشن چهار شنبه سوری
در این جلسه چیزی که مورد توجه وتعجب من قرار گرفت بحث های سروری مسوءل شورای تبلیغات اسلامی وریس حوزه هنری بود که از مراسم راه پیمایی ۱۲ آبان و... شروع کرد وغیره منتظره بحث را به ارئه مراسم ملی ومذهبی وسپس با استناد به صحبت های یکی از مسولین که چهار شنبه سوری را بهترین روش برای تخلیه انرژی وهیجانات جوانان خواندکه در اروپا وغرب دنبال بر پا کردن این مراسمات به دین گونه برای جوانان هستند......گفت:اگر روز چهارشنبه سوری را سر وسامان بدهیم انشا....زیر بنایی برای  سال اینده خواهیم  داشت که چرا باید  دشمنان حداکثر استفاده را از این رویدادملی ببرند که البته ما چهارشنبه سوری را نه رد می کنیم ونه تایید ونمیخواهیم شکل دولتی وفرمایشی بگیرد ودر پایان از مشاورین جوان درخواست ارائه طرح برای روز چهار شنبه سوری را کرد واز طرف فرماندار یک سکه بهار آزادی وازطرف خود وبقیه هم قول جوایز نفیسی را اعلام کرد
 

   آدر س سایت مشاورا ن جوان :    www.mamitavanim.com

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:37  توسط رضوان  | 

حی متعال :توخود بر دلم زمزمه کردی آنچنان مپندار که دروازه های خیالت را بسته اند .......
واز حنجره ء ترانه قرون پیشینت شنیده ام که :
            ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
            گر تن زنم خامش شوم ترسم که فرمان بشکنم
متعال- من هنوز آن حیرت در آب و گلم وحیرت بر آن که چگونه بر بزرگ موسی ا یت ترانهء لن ترانی زدی وبر تمام کائناتت دعوت عام و ترانه و صور هل نفخت ومن روحی "تو خود وعده دادی اگر باتو آشنا شوم بامن یگانه میشوی !!!!!
 به آن یگانگی که چشم های شما چشم های من /گوشهای شما گوشهای من /دستهای شما دستان من /.....ومن هم میتوانم چشم وگوش ودستهای شما شوم ........!!!!!!!!!
قلبم را  منقلب من اصا بع رحمان روح خود کردی به اعتبار تجلیات جمالی وجلالی  هو فی کل شآن خود  ومرا اصبع وعین من اصابع رحمان خود ............
(قلب در تعبیر عرفان روح انسان است نه شکل پنج برعکس  شدهء صنوبری شکل که عوامان کوچه بازار دنیا با آن عاشق می شوند !!!!!!!!!!روح انسان منقلب است دائم در دگرگونی است چرا که متعال لا مکان است پس روح هم لامکان .....  وروح ما هوش وگوش وچشمی از روح لامکان حق به اعتبار صفت جلال وجمال حق .....
.دل که آینهء شاهی است غباری دارد              از خدا میطلبم صحبت روشن رائی
وترانه وغزل های من شعرهای ناسرودهء آن شراب آسمانی حی متعال است .....

به خواب من نمی روی تو شعر ناسروده ای             مگر چه کرده بودمت چه چیز را شنوده ای

شراب کهنهء غزل قلم  شده و جود من                تو راز سر به مهر من مرا چه ها  نموده ای

چه سالها که می رود نمی شناسمت هنوز         به کهکشان شعرها غزل ترین سروده ای

شنا وری به قلب من به زورق شکسته ات            مرا تومی شناسیم که عشق را ستوده ای

به سرزمین عاشقی خیال آبی ام تویی            تو هست هستی منی همیشه بود و بوده ای

شراب آسمانی ام -تو نور-نور - نورها                تمام زندگی تویی - تو بود هر نبوده ای  

مرا ببین که خسته ام به راههای ناتمام            خیال سبز جاده ها تو را صد گشوده ای

               
                            رضوان اردیبهشت۱
۳۸۵  
                                                                                                                

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:28  توسط رضوان  | 

 با درودی دوباره به تمام دوستای خوبم با خودم قرار گذاشتم چند وقت یه بار وا گو یه هایی داشته باشم از اطراف خودم اسمش و اگویه گذاشتم برای این که باز گویی اتفاقاتی که افتاده ......
این چند هفته از بدترین روزهای عمرم بود فکر نمی کردم به خیر رفع بشه با تمام روحیه ای که داشتم واقعآ به هم ریختم .خوب حالا من یه تفاوت اساسی با خیلی ها که دارم پیشبینی اتفاقات آینده زندگیم و تو خوابام میبینم اما خواب هم خیلی کم می بینم اما وقتی میبینم رد خور نداره ......این مادر بزرگ خدا بیامرزم عینه عجل معلق قبل از مریض شدن پدرم آمد خوابم  یه دفعه ای با عصبانیت و  اخم که یاا...زود باش برو از این تخت ها واسه بابات بخر ...
وقتی نگاه تخت های  اتاق سی سی یو کردم افتادم یاد خوابم محیط و فضا عینآ جلوی چشمم ترسیم شد اون تخت سپید وبا رنگ و رو کش تخت پدر همه اون چیزایی بود که مادر بزرگم با عصبانیت توخوابم به من نشان داد .حالا خدارا شکر میکنم که در نهایت ناباوری امشب پدر واز بیمارستان به خونه آوردیم وحیرانم و سرگشته از لطف ومهربانی خدا که :
اول به هزار لطف بنواخت  مرا                  آخر  به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهرهء مهر خویش می باخت مرا    چون من همه او شدم بینداخت مرا  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 23:38  توسط رضوان 

 عشق کارپاکان ویک رنگان بود پس درود بر آنان که این گونه اند ومانند رازه سادهء بسیار نقش آبی و بی ادعایند     
                      چیست این سقف بلندسادهء بسیار نقش
                       زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست 

من هم چون شما عشق را از دریچه ءاوهام خود چشیده ام وآن رادر پردهء خیال خویش در تردید به تصویر کشیده ام چو قصه ء ایمانی که گوش هزار پردهء اسرار را مست کند وچشمم هنوز در آغاز کوچه  تردید  و ناباوری است    
                              گوشم شنید قصه ءایمان ومست شد 
                             کو قسم چشم ؟صورت ایمانم آرزوست ....

گوش را ادعای چشیدن هست وبعد شنیدن وبعد بیان و  اما چشم را ادعای ناباورانه عیان ودیدن  که عمر من کوتاه است و فاصله این ادعا بسیار وکوچه تردید مرا انگار که بن بستی بود !!!!!!!!!
سالیانی بود که مانند شاعر آ رژانتینی بورخس یا چون هم اندیشه اش دکارت (البته نه به آگاهی این دو )در مورد هر چیز حتی وجود خویش به تردید افتاده بودم وسرمشق آ تش این تردیدرا در اغاز نوجوانی ام ۱۴یا ۱۵سالگی بااین شعر سیمین شعله کشید

                        گمان کودکیم کو- چوآب وایینه
                       قبول قصه ءشهزادگان ودیوان را ؟
                      به مرگ باور خود گریه میکنم که هنوز 
                     یقین نداشته حتی  وجود انسان را !!!!!!!!

بااین تازیانه سلوک به وادی زندگی وعشق سرگردان اینگونه  در حیرت دنیا ی خویش پانهادم .که تازیانه سلوک دیگری روح مرا نوازش داد  
                    عشق از اول چرا خونی بود ؟
                    تا گریزد آنکه بیرونی بود ...........

ترسان وهرسان !!!!!
                             که عشق چون وافی است وافی میخرد
                                 در حریف بی وفا می ننگرد.........
وزمزمه در کوچه تردید خویش: ّّّآنکیست که با بد عهدی چومن یک عمر وفادار کند ونگوید که  با من آیین طراری کنند .ودر عین وفاداری چون خدای خیام ابریق" می" مرا نشکند ودر عیش را بر من نبندد

               ابریق می مرا شکستی ربی         بر من در عیش را ببستی ربی
        من می خورم وتو میکنی بد مستی          خاکم به دهن مگر تو مستی ربی

که حنجره ترانه ای که خداوندگار طرب بود مرا صدا زد ومن سالیانی است که از آن ترانه سرخوشم وبه عشق دیگر نگاه تردید نکنم .
مولانا پرده  تردید خیالم را پس زد و تارهای ترانه ای تازه ساخت که بیا که با کریمان کارها دشوار نیست
من به دنبال گم شده ای بزرگ  بودم که در کنارش بنشینم و در او حل نشوم واودر من حل نشودبه همنشینی و یگانگی با او برسم که در کنارش بزرگتر شوم واما خود انسانی ام فربه شود ودر کنارش جاودان شوم اومانیست وانسانیتی که فردیتم گم نشود والوهیتم نابود نگردد اومانیستی که نه اوشو نه دکارت وبورخس ودیگران نتوانستند برایم ترسیم کنند اما مولانا در یک بیت مرا به او واصل کرد ودر این بیابان هجران به وصالش نزدیک....

در کنار من نشین ای آنکه از من من تری              تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری 

یاری که شبیه انسان است اما انسان تر است آن منه من تر وجودم با همنشینی در کنارم مرا نوعی دیگری از عشق آموخت. دنیاو کائنات وانسانهایش حلقه ء ذنجیره طلایی پیوند من واویند

    عکس روی توچون در آیینه جام افتاد         این همه نقش در اینه اوهام افتاد     
              

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:1  توسط رضوان  | 

 دلم گرفته ازاین شیشه های شهر شما                     نفس گرفته از ا ین خاکدان شهر  ریا

 
نمی کشد قلمم یک غزل به یاد شما                         به خون نشسته دلم از خرا ن شهر شما

        (این شعر سروده شد به دوراز منو  پا ک سیرتان شهر شما

این رباعی در ۲۲بهمن ۸۵برای ......بعضی ها سروده شد
حالا دیگه کی دلش میخواهد براش شعر بگم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 17:0  توسط رضوان  | 

 تا حالا شده شما هم مثل من  دلتان برای خودتان تنگ بشه  برای اون موقع ای که محافظه کار نبودید حرف دلتان رو یا با نگاهتون یا با جمله ای یا حرفی می زدید سن که بالا میره نمی دونم چرا ادم همیشه حرفاش ومی خوره یا می جوه انقدر که  می خوری.... که دلت از خودت وزندگی وهمه وهمه سیر میشه البته باز من سعی می کنم این جوری نباشم  .

سال دوم دبیرستان بودم از ریاضی خوشم نمی آمد ولی برام مثل یه بازی بود مثل یه درس بهش نگاه نمی کردم چون فایده ای وهدفی رو توش نمی دیدم مثل همین حالا عشق رابا پنج وباشش کار نیست آخه کسی توی این دنیا هشیار نیست امتحان ریاضی داشتیم تند وتند همه سئوالات جواب دادم یه شعر به تقلید از شعر معلم وشاگرد سیمین بهبهانی تو سرم پرید نوشتم پایین ورقم اون موقعه شعر سیمین ممنوع بود شعر هاش و به اسم دیوان حافظ می فروختند وبعد از این که خاتمی رئیس ارشاد شد اجازه ء چاپ بهش دادند .

خانم فدوی از اون معلم های بداخلاق بود .دلم می خواست حرصش ودربیارم ا ین بود که پایین ورقه امتحانم این شعر و براش نوشتم بی انصاف انقدر روسرم جیغ زد .....که.هنوز جیغه هاش تو گوشم پیچیده 

  (معلم ) : ای بچه ها میدونید دو دوتا این جا چند تاست ؟
                دودوتا این جا پنج تاست بیچاره هر که اینجاست !!!!!.....
           آی بچه ها می دونید؟ ظلم زمونه چند تاست !!!!!.......
.
                  *************************
(سارا ):خانم کجای کاری از ماخبر می آری !!!اآسوده سر می زاری !!!!!....
              درد زمانه این جاست ؟دو دو تا این جا صد تاست  !!!!
              از ما خبر نداری ؟؟؟؟
              مشقامون پر اشک !!!غذامون نون خشک !!!!!  .......
              
              *************************
(مینا ):اما اجازه خانم :تا که بوده وبوده دو دو تا چهار تا بوده !!!!!......
(معلم):نه عزیزم بدون تو بر جدول و لگاریتم .........
         هیس !!!هیس !!!!!..... جبر زمانه بر پاست !!!!.... 
         هیس !!!هیس !!!!......سکوت مطلق اینجاست !!!!!....
          هیس !!!هیس!!!!.........تابع احمق برجاست !!!!!!!......
        آی بچه ها تکرار کنید باهم !!!!....سکوت کنید  با هم !!!!!......
       دو دو تا این جا چند تاست ؟؟؟بر زمانه چه بر پاست !!!!!............. 
               
           ***************************
لیلا اجازه خانم :مبهوت هر که اینجاست !!!!!!آی هپروت اینجا !!!!!!!
                      آی که چه شوت اینجا  !!!!!!!!!!!!..............
               

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:58  توسط رضوان  | 

بادرودی دوباره به شما دوستان ایمانی و ایرانی وانسانی وآسمانی خودم اگرچه شما را روی کره وبلاگ ها پیدا کردم اما بعضی وقتها فکر میکنم این اختراعات جدید اگر چه ساخته دست بشری هوشمند است اما آنچنان راز گشایی وگره گشایی میکند واسرار هویدا که گرد خیالم به وهم مینشیند و آن را کرام الکاتبین عصر مدرنیته می انگارد. این روزهای حزن انگیز برای هر کسی به نوعی حزن وار است.

هرکسی از ظن خود شد یار من                      از درون من نجست اسرار من

هر کسی فکر میکند حسین مال اوست ودیگری هنوز اورا نشناخته است ." زخم تن وزخم روحش انگار قرنها دیده و گفته وگریسته شده اما انگار هنوز بغض گم شده ای هست". هنوز فریاد هل من ینصرنی ناصرنی به گوش میرسد این است که همه ء ما هنوز بغض گلو یمان را میگیرد که حسین واقعیتی زنده است !!!پس حسین واین اسطوره سازیهای عوامانه !!!!!!!

جامعه امروز ایران چه بخواهیم یا نخواهیم"دارای سه فرهنگ ایرانی واسلامی وغربی هستیم فرهنگی پخته یانپخته این هست که می بینیم فرهنگ در حال گذار .

اما به چه نوع دینداری رسیده ایم این کار عالمان دینی امروز است واز بضاعت مضجات طفل راهی چون من که هنوز در شبهات دنیای خود سرگردان هست نیست "خداراشکر چون کسانی نیستم که خود را عالم وخاتم دهر ودیگران را جاهل ونائم دهر میبینند .

اما ما ایرانیان ابزار دفاعی تاریخیمان اسطوره وافسانه وآرکیتایب سازی هایمان سربازان تاریخی مقدسی هستند که هر وقت در مورد به حقانیت نشاندن حادثه ای کم می آوریم این سربازان وتکاوران ملی به کمک مان میشتابند تاآن را به ثبت برسانیم .

اما ما داعیه دار فرهنگ عقلانیت تاریخی نیز هستیم .چراهم نشینی این معلم عقل کنار ودوشادوش این سرباز حماسه واسطوره در جامعه ما در ستیزند انگار چشم دیدن هم دیگر راندارند .وآری شاید اینجاست که واقعه کربلا وآن حادثه بغض گره خورده تاریخ هنوز برایمان باز نشده !!؟؟

ویل دورانت دریکی از نوشته های تاریخی خود گفته است که هر چه دین اسطوره ای تر باشد دین تراست اما دکتر سروش کلمه ای را زیباو عالمانه به ان اضافه می کندبا این قید وتوضیح بله اما دین عامیانه این چنین است که هرچه اسطورهای تر باشد دین تر است .

حسین برای مردم عوام انگار کسی است که که محتاج علامات ونذر ونیازهای آنانست حسین ویارانش شهید شدند که عوام ا...برای رسیدن مرادوحاجات دنیاییشان از انان استغاثه کنند وپاداش رسیدن این مرادهایشان برپایی سفره های نذر وروضه خوانی برای حسین !!!حسین اینجاست که مظلوم است "نه در کربلا .

آری اینچنین است : کاملی گر خاک گیرد زر شود          ناقص از زر برد خاکستر شود

وقتی حسین میگوید "کل الارض کربلا وکل الیوم العاشورا "این معانی را در قرینه معنوی خوددر حله ای سرخ پنهان میکند که اگر آشکار شود جهانی سبز خواهیم داشت. اگر هر سرزمینی کربلا وهرروز عاشورا پس هر روز هم حسینی و یزیدی هست وهر روز موج عدالت خواهی هرروز به نوعی ظلمی در گوشه ای از دنیا .این همان دنیای واقعی است تقابل نیروی خیر وشر تراژدی تاریخی که تا آخر دنیا ادامه دارد .

این یعنی دادن اعتماد به نفس دینی ومعنوی به تمام مردمان تاریخ اگر حسین به این مقام اگاهی رسیدکه دانستن علم به قبح گناه را چاره ای جزء مبارزه وشهادت نمی انگارد که شیعه به این مقام" عصمت "میگوید آیا رسیدن به علم قبح گناه برای ما دشوار است یا نه تر سناک یا نه انان چنان فرشتگان مقرب خدا به جبر نه اختیار دارای این مقام شدند !!!!!این حادثه بر درایت وعقلانیت حسین بیشتر تاکید میکند تا ان حادثه ماورایی که جنیان حتی به کمک وحمایت او امدند وان روز هر سنگی را که بر میداشتند خون تازه میجوشید ..........!!!!!!همیشه زخم های تن حسین را به رخ می کشیم که بیشتر گریه کنیم وچون سخن به اطناب رسد ومبالغه هدف غایی والا گم میشود واینجاست که دوباره بغض گره خورده وگم گشته تاریخ گم گشته ترو صدای هل من ینصرنی ناصرنی بلند تر !!!!!!.............امدیم حسین را دوست تر بداریم به تقلید از گذشته اورا تجلیل کردیم نه تحلیل این است که هنوزهدف حسین وشناخت او در حریر زمان پوشانده گشته است .

حسین پیشوای شجاعان تاریخ میدانست باحرکت خود نمی تواند حکومت امو یان رانابود کند اما میدانست میتواند مشروعیت حکومت رااز خاندان اموی بستاند وانان رااز جلوی چشم عامه مردم بیاندازدواین حرکتی کاملا عقلانی بود نه بر پایه عواطف واحساسات دنیوی وبرای رسیدن به حکومت دنیا که به اسم دین ایین اجتماعی نوین وقوانین تجارت ودادن ئیدولوژی سیاسی به یاران وجامعه اینده و برای پایدار ماندن از هر وسیله ای چه دین چه شمشیر ویا وعده ووعید دنیا بر مردم چون خاندان اموی حکمرانی نماید .حسین دین دار معرفت اندیشی است که در مقابل نهادینه شدن ظلم سیستماتیک امویان که تبدیل به سنت گشته بود ایستاد پس حسین یک تابو شکن وهنجار شکنی است که هم عنصری عاشقانه دارد وهم عالمانه وعاقلانه پس به قول مولانه به بی خبری هایمان گریه کنیم .

در حکایتی میگویند مولانا بر جماعتی در حلب عبور میکند که مشغول عزاداری بر حسین اند او میگوید مگر دیروز یا پریروز این اتفاق افتاده گفتند:خیر واومیگوید "

پس عزا برخود کنید ای خفتگان                زان که بد مرگی است این خواب گران

ودر جای دیگر این واقعه را این گونه تحلیل میکند :

روح سلطانی ز ز ندانی بجست                    جامه درانیم وچون خاییم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند         وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند                     کنده وزنجیر را ا ندا ختند

آری اگر اورا کشتند غم انگیز است اما شادی دیگر رانگاه کنید به ازاد شدن روح جان این سلطان از قفس تن نگاه کنید آری نوبت شادی وطرب برای ا ین سلطان کربلاست .

ابن طاووس سخنان امام حسین را چه زیبا به شعر در اورده :

فان نهزم فهزآمون قدمآ                 وان تغلب فغیر مغلیبنا

وما ان طبنا جبن ولکن                    منایانا ودولهآخرینا

"ما اگر در هم بشکنیم در هم شکستن دشمن شیوه دیرینه ما بوده است .واگر هم مغلوب شویم به واقع مغلوب نشده ایم .باز هم ما برنده ایم .شیوه ما ترسیدن نیست .بگذار ما بمیریم ودیگران به دولت وحکومت رسند "

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 14:38  توسط رضوان  | 

سلام مهربانهای سرزمین وبلاگ ها از سبک مخصوص خودم شعر مسجع فولکلور براتون نوشتم  امیدوارم خوشتون بیاد  

خوب می دونید آی ادما فرصت عاشقی کم / فصل سختی می رسه / عمر شادی ها میره / جای حرف های تازه مون / شادی و مشق های ننوشته مو ن / پر نقطه چین های غم /

بچه ها بزرگ می شند / داد می زنند :از زندگی خسته شدند !!!!!!..........

من میگم های بچه ها :زندگی دفتر مشق می دونید / مداد سرنوشت تو / توی دستهای خودت /سرمشق خط اولش با دستهای خودت / تا خط اول ونری خط سوم نمیشی ............!!!!! /

این ومیگم هر جا می ری یادت نره / پیش بچه های نمکی / کنار بزرگترهای کلکی/ تو حوضک آرم ایسمهاوفکر های کپکی / یا که نه این عشقک های آ بکی /هر جا می رید خط تون و گم نکنید/ تاخط اول ونری خط سوم نمی شی !!!!

کی می گه های گلکم / یکی می آد /یه حرف تازه تر میگه / حرف تازه تر تویی / حرف تازه تر منم ..../

یه روزی ازدیروزها یا امروزها / بچه ای از شهرک دریا ها و رویاها آمد/ بوی تنش عطر رویاها می داد /صدای خنده های اون ترانه خدا میداد /آمد اون خدای تازه ای می خواست / سجده تازه تر می کرد / رکوع با معنا میکرد /اینجوری توی ترانه هاش خدا رو اون دعا میکرد/

دیو دروغ / دیو دغل آمد / زهره مار خنده ای زد / انگاری باخنده هاش به قلب بچه دریایی خنجر نیش داری زد / اما بچه ها توقلب بچه دریایی ماهی بود / تشنه تر از دریاها بود / پولکش دشنه تراز دشنه ها بود / پوست تنش پولکی از ستاره بود /

دیو اون وگیجش کرد کمی پریشونش کرد/نمیدونست رویای دریاها اونه / یا دریا رویای اونه / اون کمی سر به هوا شد/دلش روبه دنیاها شد /دیو به اون میخندید تو کجا / خدا کجا / رویای دریاها کجا /رکوع با معتا کجا/سجود باوجود کجا !!!!!/

دیو میگفت کاش که میشد بچه هارو خواب ببره / رویای در یاهارو آب ببره /........!!!!!!!

نه بچه ها/  نه ماهی ها / نه رو یاهاودر یاها/ نه قصه ها /نه قصه گوها /..................!!!!!!!!

آی بچه ها قلب بچه ماهی از خواب پرید /اون بچه خواب نمیدید / تو دستاش پولکی از ستاره دید /پولک ستاره یک دفعه چشمکی زد / پا شو از خواب دیگه تو بزرگ شدی / بازی لیلی لیلی حوضک / بازی قایم موشک/خوردن ترشک لواشک / پاشو دیگه تمام شده/ تو دیگه بزرگ شدی جات توی دنیا نمیشه /دلت تو اسیر دیو دنیا نمیشه/ اینه سرنوشت تو /اون بچه که حبابی از دریا شده /این روز ها خیال دریا راحته اون بچه گم توی دنیا نمیشه............!!!!!!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 15:55  توسط رضوان  | 
  • سلام به تمام دوستای خوبم حالا همه از شعر شاعر های دیگه می نویسند چه اشکالی داره ماهم شعر های خودمون می نویسیم  سر کلاس دکتر تجلیل از زحافات بحر رمل باید یه شعری ونقد می زدم پای تابلو از بحور رمل مثمن مقصور هیچ چیزی یادم نمی آمد مجبور شدم فی البداهه این شعر وبگم اگه چه این احساس برای خودم وجود خارجی نداشت اما به درد رفقای عاشق پیشه من خورد ومیخوره فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

 

باورم هر گز نمی شد راز دل پوشانده گشتن
این من مغرور و سرمست از شما درمانده گشتن !!!!!

هر کجا افتاده صحبت از شما !کار قشنگت!!!!!!!!!! 
این چنین صد رنگ گشتم بعد چندی ساده گشتن ؟؟  

مطمئن بودم که در پس کوچه ای گم میشوی تو
شیطنت کردی و گفتی این من و !!وامانده گشتن !!!

از تو سیرم خسته گشتم از تمام حقه هایت !
 باز میگویی به خنده چون تویی افسرده گشتن!!!!!

دیو سیرت حقه هایت نخ نما گشته برایم !!  
 باورت هرگز نمی شد فتنه ات !!!سوزانده گشتن ؟؟

  •    
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:14  توسط رضوان  | 
 
  بالا