|
حباب
|
||
اولین همایش کمیته های مشورتی جوانان (جمعه ۱۸اسفند ساعت ۹صبح سا لن شهدای استانداری )
نمیدانم چرا این روزها نسبت به هر چیزی انقدر بی تفاوتم !!!!!!شاید بی تفاوتی هارا دیده ام وبازی دادن ها وبازی بامهره هارا..... آنقدر دیده ام که چشمهایم دیگر خسته شده اند نه دلم میخواهد ببینم نه گوشی برای شنیدن شطح وطامات بازار مکاره ء این مردمان بیکارهءدنیارا دارم ......
دیگر اکنون ما سپر انداختیم غمزه ءابرو کمانان یادباد
برای بعضی از رجال روشنفکر ما جوانان انگار بازبچه و مترسک خیمه شبازی بودند این بازی از سال ۷۶شروع شد تا سال ۸۵حالا دیگر این قشر جوان نیستند اول سازمان ملی جوانان ۱۴تا ۲۹ ساله ها رو جزء سنین کاری خود معرفی میکرد اما حالا تا ۳۵ سال رو برای عضویت کمیته های مشورتی جوانان استانداری انتخاب می کنند چرا که دیگه آن بازی خوردگان قدیم به ۳۰تا ۳۵ سال رسیده اند .
در باب مجمع ملی جوانان که در ابتدای شروع به انتهای کار خود رسید انگار شروعی بود برای به پایان بخشیدن بسیاری از طرحهایی که دولت خواجه محمد خاتمی که دولت مستعجل بود وحالا این دولت پیش رو که من گله ای ندارم از او چرا که هرچه با ما کرد آن آشنا کرد واز بیگانه توقعی ندارم که بیگانه و آشنا در این دیر خرابات زده ایران زمین عاشق ومعشوق قدیم دور و دو راز دارانند
ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز وگرنه عاشق ومعشوق راز دارانند
ومن در این اندیشه ام که دولت آینده که نمی دانم کیست وچیست با دست آوردهای گذشته وحال ( خاتمی وآحمدی نزاد ) چه خواهد کرد !!!!!چرا که ما عادت داریم با اندیشه وتمدن گذشتگان در بیافتیم وکشتی بگیریم خراب کنیم ودوباره بسازیم !!!!!!وتا نصفه های کار که رسیدیم دولت دیگر به مبارک باد خواهد آمد واین تسلسل تمدن ایرانی که همیشه یک قدم به جلو ویک قدم به عقب در جا می زندو همیشه این تئوری تلخ ماناوپابرجا است .حتی در تمام اعصار گذشته و همیشه پاینده است در آینده وایران ویران !!!!!!!
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من پیاده می روم و همر هان سوارانند
اهداف تشکیل جلسه
۱)جذب ایده ها ونظرات ریزبینانه ۲)تعامل بیشتر جوانان با مسئو لین (پل ارتباطی تخصصی )۳)تشکیل گروه ۳نفره که از ۲معاونت که به دودسته ۱)معاونت انسانی ۲)طرح وبرنامه که زیر شاخه سایت اینترنتی وکمیته مشورتی ۴)تشکیل چهار کمیته دانش آموزی ودانش جویی و سازمانهای مردم نهاد NGOها و موسسات فرهنگی .....که در این مجموعه همایش :کمیته ها موظف هستند بررسی مشکلات جامعه جوان کرمانشاه /ارئه راهکار وطرح های قوی و......سروری و جشن چهار شنبه سوری
در این جلسه چیزی که مورد توجه وتعجب من قرار گرفت بحث های سروری مسوءل شورای تبلیغات اسلامی وریس حوزه هنری بود که از مراسم راه پیمایی ۱۲ آبان و... شروع کرد وغیره منتظره بحث را به ارئه مراسم ملی ومذهبی وسپس با استناد به صحبت های یکی از مسولین که چهار شنبه سوری را بهترین روش برای تخلیه انرژی وهیجانات جوانان خواندکه در اروپا وغرب دنبال بر پا کردن این مراسمات به دین گونه برای جوانان هستند......گفت:اگر روز چهارشنبه سوری را سر وسامان بدهیم انشا....زیر بنایی برای سال اینده خواهیم داشت که چرا باید دشمنان حداکثر استفاده را از این رویدادملی ببرند که البته ما چهارشنبه سوری را نه رد می کنیم ونه تایید ونمیخواهیم شکل دولتی وفرمایشی بگیرد ودر پایان از مشاورین جوان درخواست ارائه طرح برای روز چهار شنبه سوری را کرد واز طرف فرماندار یک سکه بهار آزادی وازطرف خود وبقیه هم قول جوایز نفیسی را اعلام کرد
آدر س سایت مشاورا ن جوان : www.mamitavanim.com
حی متعال :توخود بر دلم زمزمه کردی آنچنان مپندار که دروازه های خیالت را بسته اند .......
واز حنجره ء ترانه قرون پیشینت شنیده ام که :
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش شوم ترسم که فرمان بشکنم
متعال- من هنوز آن حیرت در آب و گلم وحیرت بر آن که چگونه بر بزرگ موسی ا یت ترانهء لن ترانی زدی وبر تمام کائناتت دعوت عام و ترانه و صور هل نفخت ومن روحی "تو خود وعده دادی اگر باتو آشنا شوم بامن یگانه میشوی !!!!!
به آن یگانگی که چشم های شما چشم های من /گوشهای شما گوشهای من /دستهای شما دستان من /.....ومن هم میتوانم چشم وگوش ودستهای شما شوم ........!!!!!!!!!
قلبم را منقلب من اصا بع رحمان روح خود کردی به اعتبار تجلیات جمالی وجلالی هو فی کل شآن خود ومرا اصبع وعین من اصابع رحمان خود ............
(قلب در تعبیر عرفان روح انسان است نه شکل پنج برعکس شدهء صنوبری شکل که عوامان کوچه بازار دنیا با آن عاشق می شوند !!!!!!!!!!روح انسان منقلب است دائم در دگرگونی است چرا که متعال لا مکان است پس روح هم لامکان ..... وروح ما هوش وگوش وچشمی از روح لامکان حق به اعتبار صفت جلال وجمال حق .....
.دل که آینهء شاهی است غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشن رائی
وترانه وغزل های من شعرهای ناسرودهء آن شراب آسمانی حی متعال است .....به خواب من نمی روی تو شعر ناسروده ای مگر چه کرده بودمت چه چیز را شنوده ای
شراب کهنهء غزل قلم شده و جود من تو راز سر به مهر من مرا چه ها نموده ای
چه سالها که می رود نمی شناسمت هنوز به کهکشان شعرها غزل ترین سروده ای
شنا وری به قلب من به زورق شکسته ات مرا تومی شناسیم که عشق را ستوده ای
به سرزمین عاشقی خیال آبی ام تویی تو هست هستی منی همیشه بود و بوده ای
شراب آسمانی ام -تو نور-نور - نورها تمام زندگی تویی - تو بود هر نبوده ای
مرا ببین که خسته ام به راههای ناتمام خیال سبز جاده ها تو را صد گشوده ای![]()
رضوان اردیبهشت۱۳۸۵
با درودی دوباره به تمام دوستای خوبم با خودم قرار گذاشتم چند وقت یه بار وا گو یه هایی داشته باشم از اطراف خودم اسمش و اگویه گذاشتم برای این که باز گویی اتفاقاتی که افتاده ......
این چند هفته از بدترین روزهای عمرم بود فکر نمی کردم به خیر رفع بشه با تمام روحیه ای که داشتم واقعآ به هم ریختم .خوب حالا من یه تفاوت اساسی با خیلی ها که دارم پیشبینی اتفاقات آینده زندگیم و تو خوابام میبینم اما خواب هم خیلی کم می بینم اما وقتی میبینم رد خور نداره ......این مادر بزرگ خدا بیامرزم عینه عجل معلق قبل از مریض شدن پدرم آمد خوابم یه دفعه ای با عصبانیت و اخم که یاا...زود باش برو از این تخت ها واسه بابات بخر ...
وقتی نگاه تخت های اتاق سی سی یو کردم افتادم یاد خوابم محیط و فضا عینآ جلوی چشمم ترسیم شد اون تخت سپید وبا رنگ و رو کش تخت پدر همه اون چیزایی بود که مادر بزرگم با عصبانیت توخوابم به من نشان داد .حالا خدارا شکر میکنم که در نهایت ناباوری امشب پدر واز بیمارستان به خونه آوردیم وحیرانم و سرگشته از لطف ومهربانی خدا که :
اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهرهء مهر خویش می باخت مرا چون من همه او شدم بینداخت مرا
عشق کارپاکان ویک رنگان بود پس درود بر آنان که این گونه اند ومانند رازه سادهء بسیار نقش آبی و بی ادعایند
چیست این سقف بلندسادهء بسیار نقش
زین معما هیچ دانا درجهان آگاه نیست
من هم چون شما عشق را از دریچه ءاوهام خود چشیده ام وآن رادر پردهء خیال خویش در تردید به تصویر کشیده ام چو قصه ء ایمانی که گوش هزار پردهء اسرار را مست کند وچشمم هنوز در آغاز کوچه تردید و ناباوری است
گوشم شنید قصه ءایمان ومست شد
کو قسم چشم ؟صورت ایمانم آرزوست ....
گوش را ادعای چشیدن هست وبعد شنیدن وبعد بیان و اما چشم را ادعای ناباورانه عیان ودیدن که عمر من کوتاه است و فاصله این ادعا بسیار وکوچه تردید مرا انگار که بن بستی بود !!!!!!!!!
سالیانی بود که مانند شاعر آ رژانتینی بورخس یا چون هم اندیشه اش دکارت (البته نه به آگاهی این دو )در مورد هر چیز حتی وجود خویش به تردید افتاده بودم وسرمشق آ تش این تردیدرا در اغاز نوجوانی ام ۱۴یا ۱۵سالگی بااین شعر سیمین شعله کشید
گمان کودکیم کو- چوآب وایینه
قبول قصه ءشهزادگان ودیوان را ؟
به مرگ باور خود گریه میکنم که هنوز
یقین نداشته حتی وجود انسان را !!!!!!!!بااین تازیانه سلوک به وادی زندگی وعشق سرگردان اینگونه در حیرت دنیا ی خویش پانهادم .که تازیانه سلوک دیگری روح مرا نوازش داد
عشق از اول چرا خونی بود ؟
تا گریزد آنکه بیرونی بود ...........
ترسان وهرسان !!!!!
که عشق چون وافی است وافی میخرد
در حریف بی وفا می ننگرد.........
وزمزمه در کوچه تردید خویش: ّّّآنکیست که با بد عهدی چومن یک عمر وفادار کند ونگوید که با من آیین طراری کنند .ودر عین وفاداری چون خدای خیام ابریق" می" مرا نشکند ودر عیش را بر من نبندد
ابریق می مرا شکستی ربی بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم وتو میکنی بد مستی خاکم به دهن مگر تو مستی ربی
که حنجره ترانه ای که خداوندگار طرب بود مرا صدا زد ومن سالیانی است که از آن ترانه سرخوشم وبه عشق دیگر نگاه تردید نکنم .
مولانا پرده تردید خیالم را پس زد و تارهای ترانه ای تازه ساخت که بیا که با کریمان کارها دشوار نیست
من به دنبال گم شده ای بزرگ بودم که در کنارش بنشینم و در او حل نشوم واودر من حل نشودبه همنشینی و یگانگی با او برسم که در کنارش بزرگتر شوم واما خود انسانی ام فربه شود ودر کنارش جاودان شوم اومانیست وانسانیتی که فردیتم گم نشود والوهیتم نابود نگردد اومانیستی که نه اوشو نه دکارت وبورخس ودیگران نتوانستند برایم ترسیم کنند اما مولانا در یک بیت مرا به او واصل کرد ودر این بیابان هجران به وصالش نزدیک....
در کنار من نشین ای آنکه از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
یاری که شبیه انسان است اما انسان تر است آن منه من تر وجودم با همنشینی در کنارم مرا نوعی دیگری از عشق آموخت. دنیاو کائنات وانسانهایش حلقه ء ذنجیره طلایی پیوند من واویندعکس روی توچون در آیینه جام افتاد این همه نقش در اینه اوهام افتاد
دلم گرفته ازاین شیشه های شهر شما نفس گرفته از ا ین خاکدان شهر ریا
نمی کشد قلمم یک غزل به یاد شما به خون نشسته دلم از خرا ن شهر شما(این شعر سروده شد به دوراز منو پا ک سیرتان شهر شما
این رباعی در ۲۲بهمن ۸۵برای ......بعضی ها سروده شد
حالا دیگه کی دلش میخواهد براش شعر بگم
تا حالا شده شما هم مثل مندلتان برای خودتان تنگ بشه
برای اون موقع ای که محافظه کار نبودید
حرف دلتان رو یا با نگاهتون یا با جمله ای یا حرفی می زدید
سن که بالا میره نمی دونم چرا ادم همیشه حرفاش ومی خوره یا می جوه انقدر که می خوری....
که دلت از خودت وزندگی وهمه وهمه سیر میشه
البته باز من سعی می کنم این جوری نباشم .
![]()
سال دوم دبیرستان بودم از ریاضی خوشم نمی آمد ولی برام مثل یه بازی بود مثل یه درس بهش نگاه نمی کردم چون فایده ای وهدفی رو توش نمی دیدم مثل همین حالا عشق رابا پنج وباشش کار نیست آخه کسی توی این دنیا هشیار نیست
امتحان ریاضی داشتیم تند وتند همه سئوالات جواب دادم یه شعر به تقلید از شعر معلم وشاگرد سیمین بهبهانی تو سرم پرید نوشتم پایین ورقم اون موقعه شعر سیمین ممنوع بود شعر هاش و به اسم دیوان حافظ می فروختند وبعد از این که خاتمی رئیس ارشاد شد اجازه ء چاپ بهش دادند .
خانم فدوی از اون معلم های بداخلاق بود .دلم می خواست حرصش ودربیارم ا ین بود که پایین ورقه امتحانم این شعر و براش نوشتم بی انصاف انقدر روسرم جیغ زد
.....که.هنوز جیغه هاش تو گوشم پیچیده ![]()
(معلم ) : ای بچه ها میدونید دو دوتا این جا چند تاست ؟
دودوتا این جا پنج تاست بیچاره هر که اینجاست !!!!!.....
آی بچه ها می دونید؟ ظلم زمونه چند تاست !!!!!.......
.
*************************
(سارا ):خانم کجای کاری از ماخبر می آری !!!اآسوده سر می زاری !!!!!....
درد زمانه این جاست ؟دو دو تا این جا صد تاست !!!!
از ما خبر نداری ؟؟؟؟
مشقامون پر اشک !!!غذامون نون خشک !!!!! .......
*************************
(مینا ):اما اجازه خانم :تا که بوده وبوده دو دو تا چهار تا بوده !!!!!......
(معلم):نه عزیزم بدون تو بر جدول و لگاریتم .........
هیس !!!هیس !!!!!..... جبر زمانه بر پاست !!!!....
هیس !!!هیس !!!!......سکوت مطلق اینجاست !!!!!....
هیس !!!هیس!!!!.........تابع احمق برجاست !!!!!!!......
آی بچه ها تکرار کنید باهم !!!!....سکوت کنید با هم !!!!!......
دو دو تا این جا چند تاست ؟؟؟بر زمانه چه بر پاست !!!!!.............
***************************
لیلا اجازه خانم :مبهوت هر که اینجاست !!!!!!آی هپروت اینجا !!!!!!!
آی که چه شوت اینجا !!!!!!!!!!!!..............
بادرودی دوباره به شما دوستان ایمانی و ایرانی وانسانی وآسمانی خودم اگرچه شما را روی کره وبلاگ ها پیدا کردم اما بعضی وقتها فکر میکنم این اختراعات جدید اگر چه ساخته دست بشری هوشمند است اما آنچنان راز گشایی وگره گشایی میکند واسرار هویدا که گرد خیالم به وهم مینشیند و آن را کرام الکاتبین عصر مدرنیته می انگارد. این روزهای حزن انگیز برای هر کسی به نوعی حزن وار است.
هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
هر کسی فکر میکند حسین مال اوست ودیگری هنوز اورا نشناخته است ." زخم تن وزخم روحش انگار قرنها دیده و گفته وگریسته شده اما انگار هنوز بغض گم شده ای هست". هنوز فریاد هل من ینصرنی ناصرنی به گوش میرسد این است که همه ء ما هنوز بغض گلو یمان را میگیرد که حسین واقعیتی زنده است !!!پس حسین واین اسطوره سازیهای عوامانه !!!!!!!
جامعه امروز ایران چه بخواهیم یا نخواهیم"دارای سه فرهنگ ایرانی واسلامی وغربی هستیم فرهنگی پخته یانپخته این هست که می بینیم فرهنگ در حال گذار .
اما به چه نوع دینداری رسیده ایم این کار عالمان دینی امروز است واز بضاعت مضجات طفل راهی چون من که هنوز در شبهات دنیای خود سرگردان هست نیست "خداراشکر چون کسانی نیستم که خود را عالم وخاتم دهر ودیگران را جاهل ونائم دهر میبینند .
اما ما ایرانیان ابزار دفاعی تاریخیمان اسطوره وافسانه وآرکیتایب سازی هایمان سربازان تاریخی مقدسی هستند که هر وقت در مورد به حقانیت نشاندن حادثه ای کم می آوریم این سربازان وتکاوران ملی به کمک مان میشتابند تاآن را به ثبت برسانیم .
اما ما داعیه دار فرهنگ عقلانیت تاریخی نیز هستیم .چراهم نشینی این معلم عقل کنار ودوشادوش این سرباز حماسه واسطوره در جامعه ما در ستیزند انگار چشم دیدن هم دیگر راندارند .وآری شاید اینجاست که واقعه کربلا وآن حادثه بغض گره خورده تاریخ هنوز برایمان باز نشده !!؟؟
ویل دورانت دریکی از نوشته های تاریخی خود گفته است که هر چه دین اسطوره ای تر باشد دین تراست اما دکتر سروش کلمه ای را زیباو عالمانه به ان اضافه می کندبا این قید وتوضیح بله اما دین عامیانه این چنین است که هرچه اسطورهای تر باشد دین تر است .
حسین برای مردم عوام انگار کسی است که که محتاج علامات ونذر ونیازهای آنانست حسین ویارانش شهید شدند که عوام ا...برای رسیدن مرادوحاجات دنیاییشان از انان استغاثه کنند وپاداش رسیدن این مرادهایشان برپایی سفره های نذر وروضه خوانی برای حسین !!!حسین اینجاست که مظلوم است "نه در کربلا .
آری اینچنین است : کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص از زر برد خاکستر شود
وقتی حسین میگوید "کل الارض کربلا وکل الیوم العاشورا "این معانی را در قرینه معنوی خوددر حله ای سرخ پنهان میکند که اگر آشکار شود جهانی سبز خواهیم داشت. اگر هر سرزمینی کربلا وهرروز عاشورا پس هر روز هم حسینی و یزیدی هست وهر روز موج عدالت خواهی هرروز به نوعی ظلمی در گوشه ای از دنیا .این همان دنیای واقعی است تقابل نیروی خیر وشر تراژدی تاریخی که تا آخر دنیا ادامه دارد .
این یعنی دادن اعتماد به نفس دینی ومعنوی به تمام مردمان تاریخ اگر حسین به این مقام اگاهی رسیدکه دانستن علم به قبح گناه را چاره ای جزء مبارزه وشهادت نمی انگارد که شیعه به این مقام" عصمت "میگوید آیا رسیدن به علم قبح گناه برای ما دشوار است یا نه تر سناک یا نه انان چنان فرشتگان مقرب خدا به جبر نه اختیار دارای این مقام شدند !!!!!این حادثه بر درایت وعقلانیت حسین بیشتر تاکید میکند تا ان حادثه ماورایی که جنیان حتی به کمک وحمایت او امدند وان روز هر سنگی را که بر میداشتند خون تازه میجوشید ..........!!!!!!همیشه زخم های تن حسین را به رخ می کشیم که بیشتر گریه کنیم وچون سخن به اطناب رسد ومبالغه هدف غایی والا گم میشود واینجاست که دوباره بغض گره خورده وگم گشته تاریخ گم گشته ترو صدای هل من ینصرنی ناصرنی بلند تر !!!!!!.............امدیم حسین را دوست تر بداریم به تقلید از گذشته اورا تجلیل کردیم نه تحلیل این است که هنوزهدف حسین وشناخت او در حریر زمان پوشانده گشته است .
حسین پیشوای شجاعان تاریخ میدانست باحرکت خود نمی تواند حکومت امو یان رانابود کند اما میدانست میتواند مشروعیت حکومت رااز خاندان اموی بستاند وانان رااز جلوی چشم عامه مردم بیاندازدواین حرکتی کاملا عقلانی بود نه بر پایه عواطف واحساسات دنیوی وبرای رسیدن به حکومت دنیا که به اسم دین ایین اجتماعی نوین وقوانین تجارت ودادن ئیدولوژی سیاسی به یاران وجامعه اینده و برای پایدار ماندن از هر وسیله ای چه دین چه شمشیر ویا وعده ووعید دنیا بر مردم چون خاندان اموی حکمرانی نماید .حسین دین دار معرفت اندیشی است که در مقابل نهادینه شدن ظلم سیستماتیک امویان که تبدیل به سنت گشته بود ایستاد پس حسین یک تابو شکن وهنجار شکنی است که هم عنصری عاشقانه دارد وهم عالمانه وعاقلانه پس به قول مولانه به بی خبری هایمان گریه کنیم .
در حکایتی میگویند مولانا بر جماعتی در حلب عبور میکند که مشغول عزاداری بر حسین اند او میگوید مگر دیروز یا پریروز این اتفاق افتاده گفتند:خیر واومیگوید "
پس عزا برخود کنید ای خفتگان زان که بد مرگی است این خواب گران
ودر جای دیگر این واقعه را این گونه تحلیل میکند :
روح سلطانی ز ز ندانی بجست جامه درانیم وچون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده وزنجیر را ا ندا ختند
آری اگر اورا کشتند غم انگیز است اما شادی دیگر رانگاه کنید به ازاد شدن روح جان این سلطان از قفس تن نگاه کنید آری نوبت شادی وطرب برای ا ین سلطان کربلاست .
ابن طاووس سخنان امام حسین را چه زیبا به شعر در اورده :
فان نهزم فهزآمون قدمآ وان تغلب فغیر مغلیبنا
وما ان طبنا جبن ولکن منایانا ودولهآخرینا
"ما اگر در هم بشکنیم در هم شکستن دشمن شیوه دیرینه ما بوده است .واگر هم مغلوب شویم به واقع مغلوب نشده ایم .باز هم ما برنده ایم .شیوه ما ترسیدن نیست .بگذار ما بمیریم ودیگران به دولت وحکومت رسند "
سلام مهربانهای سرزمین وبلاگ ها از سبک مخصوص خودم شعر مسجع فولکلور براتون نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
خوب می دونید آی ادما فرصت عاشقی کم / فصل سختی می رسه / عمر شادی ها میره / جای حرف های تازه مون / شادی و مشق های ننوشته مو ن / پر نقطه چین های غم /
بچه ها بزرگ می شند / داد می زنند :از زندگی خسته شدند !!!!!!..........
من میگم های بچه ها :زندگی دفتر مشق می دونید / مداد سرنوشت تو / توی دستهای خودت /سرمشق خط اولش با دستهای خودت / تا خط اول ونری خط سوم نمیشی ............!!!!! /
این ومیگم هر جا می ری یادت نره / پیش بچه های نمکی / کنار بزرگترهای کلکی/ تو حوضک آرم ایسمهاوفکر های کپکی / یا که نه این عشقک های آ بکی /هر جا می رید خط تون و گم نکنید/ تاخط اول ونری خط سوم نمی شی !!!!
کی می گه های گلکم / یکی می آد /یه حرف تازه تر میگه / حرف تازه تر تویی / حرف تازه تر منم ..../
یه روزی ازدیروزها یا امروزها / بچه ای از شهرک دریا ها و رویاها آمد/ بوی تنش عطر رویاها می داد /صدای خنده های اون ترانه خدا میداد /آمد اون خدای تازه ای می خواست / سجده تازه تر می کرد / رکوع با معنا میکرد /اینجوری توی ترانه هاش خدا رو اون دعا میکرد/
دیو دروغ / دیو دغل آمد / زهره مار خنده ای زد / انگاری باخنده هاش به قلب بچه دریایی خنجر نیش داری زد / اما بچه ها توقلب بچه دریایی ماهی بود / تشنه تر از دریاها بود / پولکش دشنه تراز دشنه ها بود / پوست تنش پولکی از ستاره بود /
دیو اون وگیجش کرد کمی پریشونش کرد/نمیدونست رویای دریاها اونه / یا دریا رویای اونه / اون کمی سر به هوا شد/دلش روبه دنیاها شد /دیو به اون میخندید تو کجا / خدا کجا / رویای دریاها کجا /رکوع با معتا کجا/سجود باوجود کجا !!!!!/
دیو میگفت کاش که میشد بچه هارو خواب ببره / رویای در یاهارو آب ببره /........!!!!!!!
نه بچه ها/ نه ماهی ها / نه رو یاهاودر یاها/ نه قصه ها /نه قصه گوها /..................!!!!!!!!
آی بچه ها قلب بچه ماهی از خواب پرید /اون بچه خواب نمیدید / تو دستاش پولکی از ستاره دید /پولک ستاره یک دفعه چشمکی زد / پا شو از خواب دیگه تو بزرگ شدی / بازی لیلی لیلی حوضک / بازی قایم موشک/خوردن ترشک لواشک / پاشو دیگه تمام شده/ تو دیگه بزرگ شدی جات توی دنیا نمیشه /دلت تو اسیر دیو دنیا نمیشه/ اینه سرنوشت تو /اون بچه که حبابی از دریا شده /این روز ها خیال دریا راحته اون بچه گم توی دنیا نمیشه............!!!!!!!
- سلام به تمام دوستای خوبم حالا همه از شعر شاعر های دیگه می نویسند
چه اشکالی داره ماهم شعر های خودمون می نویسیم سر کلاس دکتر تجلیل از زحافات بحر رمل باید یه شعری ونقد می زدم پای تابلو از بحور رمل مثمن مقصور هیچ چیزی یادم نمی آمد مجبور شدم فی البداهه این شعر وبگم اگه چه این احساس برای خودم وجود خارجی نداشت اما به درد رفقای عاشق پیشه من خورد ومیخوره
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
باورم هر گز نمی شد راز دل پوشانده گشتن
این من مغرور و سرمست از شما درمانده گشتن !!!!!هر کجا افتاده صحبت از شما !کار قشنگت!!!!!!!!!!
این چنین صد رنگ گشتم بعد چندی ساده گشتن ؟؟مطمئن بودم که در پس کوچه ای گم میشوی تو
شیطنت کردی و گفتی این من و !!وامانده گشتن !!!از تو سیرم خسته گشتم از تمام حقه هایت !
باز میگویی به خنده چون تویی افسرده گشتن!!!!!دیو سیرت حقه هایت نخ نما گشته برایم !!
باورت هرگز نمی شد فتنه ات !!!سوزانده گشتن ؟؟
|
|